چیزی شبیه شعر

سروده های آدم

سنگ سكوت

 

 

سنگ سكوت

 

امروز ،  طنين دگري داشت كلامت

ته رنگ وداع بود ، به همراه سلامت

من عرض ادب كردم و ابراز ارادت

انگار شنيدم ، كه  گفتي : بسلامت !

لب بستي و پر اخم نشستي و نخورديم

يك جرعه از آن خنده مستانه جامت

شهزاده سياره گل هاي شقايق

اهلي شده آهوي دل ، افتاده به دامت

كاري نكند سنگ سكوتي كه پراندي

ما كفتر جلديم ، نپريم از سر بامت

تلخي نكن اي دوست ! بخوان قصه ما ، تا

شيرين شود از قند غزل تلخي كامت

بردي غزل عشق به پايان و ندادي

يك بوسه كه اينجا بشود حسن ختامت

 

(ادم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهريور 1394ساعت 11:36  توسط آدم ADM 

جور ديگر ديدن

 

 

 

جور ديگر ديدن

 

خاموش كن

گاهي فانوس را خاموش كن

زير مهتاب قدم بزن

 

فانوس

پيش پايت را روشن مي كند ، اما

چشمانت

از تماشاي رد رازهاي كنار راه

باز مي ماند

 

گاهي

فانوست را خاموش كن

زير نگاه مهتاب

جور ديگر خواهي ديد!

 

(ادم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهريور 1394ساعت 19:35  توسط آدم ADM 

شهر سنگي

شهر سنگي

 

روزگارم غرق در دلتنگي است

ساز من محكوم بي آهنگي است

عاشقم ، آشفته و شيدا ، ولي

هر كه ما را ديده ، گفته بنگي است

واقعيت را  نمي بيند  كسي

وقتي عينك هاي آنان رنگي است

شهر آهن ، شهر سيمان ، شهر دود

قلب هاي مردمانش سنگي است

نه مروت ، نه مدارا هست شان

هر كه را ديدم خروس جنگي است

از سپيدي روي شان ، چون روميان

روي دل هاشان سياه زنگي است

عشق آنان با هوس آميخته

دوستي شان خالي از يكرنگي است

گاري دنياي آنان پر شتاب

چرخ دل هاشان دچار لنگي است

خواب و آب و نان آنان روبراه

مشكل اصلي شان فرهنگي است

 

(ادم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهريور 1394ساعت 11:28  توسط آدم ADM 

عشق ابتر

 

 

عشق ابتر

 

به گمانم ، باز هم شر كرده اي

دل شكستي ، ديده اي تر كرده اي

خسته از فرهاد ديروزي شدي

قصد يك خسرو ديگر كرده اي

تا شوم خام بهانه هاي تو

قصه هاي خوبي ازبر كرده اي

هفته اي ، ماهي ، نصيبم مي شدي

سهم ما را باز كمتر كرده اي

گفته بودند و نمي كردم قبول

كه تو اين بازي مكرر كرده اي

سرنوشت ما نبود اين تلخ ها

تو به كام ما مقدر كرده اي

"عهد با ما و وفا با ديگران"

در دورويي باز محشر كرده اي

كاشتي يك شاخه گل در قلب ما

پس چرا نشكفته پرپر كرده اي

اي رفيق نيمه راه  عاشقان

عاشقي را نيز ابتر كرده اي

شهر پر شد از دو رنگي هاي تو

گله اي را با خودت گر كرده اي

(ادم)

+ نوشته شده در  يکشنبه 29 شهريور 1394ساعت 11:26  توسط آدم ADM 

زندگي كن

 

 

زندگي كن

 

در خیابان های حلب قدم نمی زنی

خانه ات در صنعا نیست

اما

 مرگ در تعقیب توست

 

سوار قایق های مدیترانه نیستی

در گرده های منتهی به کابل نمی رانی

اما ،

 هنوز

مرگ در تعقیب توست

 

نه داسی در دست دارد

نه داری بر دوش

در حضورش

زندگی را فراموش نکن

 

کمی فکر کن

بسیار عشق بورز

بگذار استکان ها پر و خالی شود

در آرامش

سیگاری روشن کن

زندگی کن !

 

(ادم)

+ نوشته شده در  شنبه 28 شهريور 1394ساعت 11:17  توسط آدم ADM 

عشق پيري

 

 

عشق پیری

 

عجب حالی ست ، حال عاشق  پیری شبیه من

تو هم انگار با این قصه درگیری ، شبیه من

نگو نه ! باورش سخت است، هنگامی که می بینم

نشستی گوشه ای ، غمگین و دلگیری شبیه من

مرور سال های رفته شد کار شب و روزت

عزادار خود در قاب  تصویری شبیه من

نه تاب دل بریدن داری و نه طاقت گفتن

دخیل دامن اقبال و تقدیری شبیه من

نصیحت های پیرعقل را دل بر نمی تابد

تو هم همدست  دل ، در کار  تدبیری ، شبیه من

به جوی زندگانی عمر  رفته ، بر نمی گردد

اگر از رنگ  مو خواهان  تغییری ، شبیه من

دلت رویای ایام جوانی در سرش دارد

گمانم روز و شب دنبال اکسیری، شبیه من

پر از شوق پریدن ، دور خیزی می کنی هر دم

ولی بر پای تو ، پیری ست زنجیری شبیه من

 

(ادم)

+ نوشته شده در  شنبه 28 شهريور 1394ساعت 11:10  توسط آدم ADM 

موسيقي سكوت

 

 

موسيقي سكوت

 

عاشق كه باشي، روزگارت فرق دارد

فصل زمستان و بهارت فرق دارد

پيراهن پاييز در چشم تو سبز است

با هر كسي نقش و نگارت فرق دارد

روزست يا شب ، بستگي دارد به يارت

وقتي كه او باشد كنارت فرق دارد

هم عاشق خورشيد و هم مجنون ابري

لحظه به لحظه انتظارت فرق دارد

حرف دلت را قطره قطره ، ديده مي گويد

با مردم ديگر، شعارت فرق دارد

گاهي  ميان دشت سبز ، گاهي چون كويري

مانند احوالت ، ديارت فرق دارد

پاييز ، صبح سرد ، تنها  زير باران

هم عشق ، هم  وقت قرارت فرق دارد

سر مستي موسيقي آرام سكوتي

با ديگران حتي نوارت فرق دارد

 

(ادم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهريور 1394ساعت 17:22  توسط آدم ADM 

ناز تو خريدن

 

 

ناز خريدن

 

دلم عاشق شد و سوداي تپيدن دارد

همچو يوسف هوس جامه دريدن دارد

قصه دلبري او و ز كف دادن دل

گرچه تلخ است ، ولي باز شنيدن دارد

درد دوري پي يك وصل پر از شادي و شور

مثل سيگار پس از چاي ، كشيدن دارد

بعد يك هفته كه يك عمر به چشم من و توست

اشك در ديده پر شوق تو ، ديدن دارد

دست را خلوت ديدار تو گر دست دهد

لاي موهاي شما ميل خزيدن دارد

هر كه لب هاي تو را ديد و به حسرت افتاد

از تعجب سر انگشت گزيدن دارد

دشت از بوي گل چادر تو پر شده است

در پي بوي تو اين دشت دويدن دارد

ناز كن ناز ، كه من مشتري ناز توام

نازنيني تو و ناز تو خريدن دارد

 

(ادم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهريور 1394ساعت 13:19  توسط آدم ADM 

شاعر !

 

شاعر !

 

پا بر زمين واقعيت

سر در آسمان خيال

دست بر آتش تجربه

دل بر آينه شهود

حقيقت را به تماشا ايستاده ام

 

نه فلسفه مي بافم

نه افسانه مي گويم

نه اسطوره مي سازم

نه نصيحت مي فروشم

 

دل را عصا كش عقل كرده ام

مي روم به قاف عشق

 

شاعرم!

 

(ادم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهريور 1394ساعت 12:05  توسط آدم ADM 

آدم تنها

آدم تنها

 

بانو اجازه ! مي توانم عاشقت باشم

آيا گمان داري كه بنده لايقت باشم

يك شاعر پيرم كه قلب كودكان دارم

از دار دنيا قطره اي طبع روان دارم

دارم حسابي مثل جيبم ، خالي خالي

در طالعم افتاده خطي از بد اقبالي

تقويم عمرم يكسره فصل زمستان است

خورشيد بختم پشت ابر تيره پنهان است

در سرنوشتم سهم شادي كم رقم خورده

از بعد بسم الله ، تنها غم رقم خورده

گر چه هميشه خنده بر لب كرده ام سنجاق

پشت نقابش درد هست و غصه هست و داغ

يك زندگي غم خوردم و دم بر نياوردم

جز شعر ، فريادي ز جانم بر نياوردم

جز جرعه هاي زهر ، از ساغر نخوردم من

از دوستان ، جز ضربه خنجر نخوردم من

مجنونم اما ، نيست ليلايي در آغوشم

من بي زليخا جامه هاي پاره ي پوشم

شايد كه سهم شادي بنده شما هستي

شايد شما شيريني دنياي ما هستي

بانو اجازه ! مي شود ليلاي من باشي

من آدم تنهايي ام ، حواي من باشي 

( ادم ) 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهريور 1394ساعت 14:59  توسط آدم ADM 

ليلاي آدم

 

ليلاي آدم

 

مي خواستم ، فقط شما حواي من شوي

سرخي سيب  دست بي پرواي من شوي

زيباترين  ترانه  پاييز من  شدي

باران پر طراوت  دنياي من شوي

من قطره بودم و چكيدم در هواي تو

آغوش باز كن ، كه  درياي من شوي

گل مي كند دوباره اين باغ خزان زده

گر باغبان قلب  پر سوداي من شوي

حال دل مرا نمي فهمد كسي ، مگر

روزي كه مثل حالت حالاي من شوي

در من دميده شد دوباره روح عاشقي

ني بودم و تو آمدي آواي من شوي

پنهان نمي كنم كه من مجنون تان شدم

آيا قبول مي كني ، ليلاي من شوي ؟

 

(ادم)

+ نوشته شده در  يکشنبه 22 شهريور 1394ساعت 17:54  توسط آدم ADM 

سه رباعي

 

قطره شبنم

 

از آتش عشقي كه به سر دارم من

صد داغ چو لاله بر جگر دارم من

يك قطره نصيبم نشد از شبنم تان

بايد كه دل از اميد بردارم من

 

مست انگور

 

آيينه شدم  ، در طلب نور شما

شد ناظر دل ، در پي منظور شما

ما را چه نيازي به سبوي دگران

مستيم به يك حبه انگور شما

 

فرهاد شدن

 

انگار نشد قسمت ما شاد شدن

يك ثانيه از درد و غم آزاد شدن

هرچند كه تلخ مي رود روز و شبم

در طالع ما نوشته فرهاد شدن

 

(ادم)

+ نوشته شده در  يکشنبه 22 شهريور 1394ساعت 12:54  توسط آدم ADM 

نمي ترسي؟

 

نمي ترسي؟

 

وقتي مي خندي

نمي ترسي ؟

وقتي چشمانت آواز مي خواند

 

عشق

با يك نگاه آغاز مي شود

با يك لبخند

 

نمي ترسي

دنيا را عاشقت كني !

 

(ادم)

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهريور 1394ساعت 11:10  توسط آدم ADM 

آيا من عاشقت شده ام ؟

 

آيا من عاشقت شده ام ؟

 

تو مي آيي

و من مي ترسم

 

تو لبخند مي زني

و من مي ترسم

 

تو نگاه مي كني

و من مي ترسم

 

تو مي روي

و من مي ترسم

 

آيا من عاشقت شده ام ؟

 

(ادم)

+ نوشته شده در  يکشنبه 22 شهريور 1394ساعت 12:55  توسط آدم ADM 

قرار پاييزي

 

قرار پاييزي

 

بهار بودي

آن روز كه سر تا پا سبز آمده بود

تابستان شدي

روزي كه شال سرخ رو سريت بود

 

امروز پيراهن زردت را بپوش

با شال قرمز

و چتر سبز

بيا

اين بار پاييز باش

با مهر

با لبخند!

 

(ادم)

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهريور 1394ساعت 11:06  توسط آدم ADM 

رها كن دلت را

 

 

رها كن دلت را

 

رها كن ، رها كن ، رها كن دلت را

رها در دل ماجرا كن ،  دلت را

بيا و نترس از شب و موج و توفان

به دريا بزن ، ناخدا كن دلت را

بيا با من اي دوست ، تا ناكجاها

ز زنجير عزلت ، جدا كن دلت را

نگيرد دلت ، از دو رويي دنيا

پر از نور مهر و وفا كن دلت را

نديدي جهان پر شد از عشق و مستي

مسلمان اين آيه ها كن دلت را

دلت را گمانم كه گم كرده باشي

دوباره صدا كن ، صداكن دلت را

غريبم ، غريبم شبيه شما من

بيا با دلم  ، آشنا كن دلت را

 

(آدم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهريور 1394ساعت 19:17  توسط آدم ADM 

بلاي عشق

 

بلاي عشق

 

بازيچهٴ دست هوس دل شده بودم

روزي كه به چشمان تو مايل شده بودم

هر چند نگاه هاي تو هم مساله ساز است

بيش از تو خودم باعث مشكل شده بودم

دل كودك شيطان پر از شور و شري بود

انگار از اين مساله غافل شده بودم

گفتي كه " دلت برده شد " و من به گمانم

در جملهٴ مجهول تو فاعل شده بودم

عاشق شدن و وهم و خيالات قرينند

من نيز گرفتار دو باطل شده بودم

خاموشي من لكنت عاشق شدنم بود

حرف دگران است كه عاقل شده بودم

سر از تن عقل و خرد خويش ، بريدم

با وسوسهٴ وصل تو قاتل شده بودم

با يك دو غزل گفتن و تشويق شنيدن

در ذهن خودم ثاني بيدل شده بودم

دادند به همچون من خامي لقب پير

من نيز در اين معركه داخل شده بودم

پيري نه برازنده مانند مني بود

سر سلسله ، بي طي مراحل شده بودم

يك مشت صدف صيد من از غوطه وري شد

چون موج ، تهي دست به ساحل شده بودم

شايد كه بلا بودم و خود بي خبر از آن

بر آينهٴ قلب تو نازل شده بودم

 

(ادم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهريور 1394ساعت 13:08  توسط آدم ADM 

معتاد عشق

 

معتاد عشق

 

من نمي گويم كه حزب باد باش

گاه گاه  از قيد و بند آزاد باش

عقل مي خواهد به بندت افكند

دست از او بردار و با دل شاد باش

نيست خاموشي نشان عاقلان

لحظه هايي هم كمي فرياد باش

دردها را زير لبخندت بپوش

در كنار دوستان دلشاد باش

گرچه جرم است اعتياد عاشقي

سر فداي دل كن و معتاد باش

گنج در ويرانه ها پنهان شود

بگذر از گنجينه و آباد باش

 

(ادم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهريور 1394ساعت 13:06  توسط آدم ADM 

اميد نااميدي

 

 

اميد نااميدي

 

بر اين كوير ، نم نم باران نمي زند

حتي نسيم ، سر به بيابان نمي زند

قاصدكي به ديدن مجنون نمي رود

شانه به زلف يار پريشان نمي زند

چشم كمك ز دوستان داري و هيچكس

دستي به زير بازوي ياران نمي زند

قلبي شكسته مانده در ويرانه تنم

يك دزد هم به خانه ويران نمي زند

آماج داس حضرت مرگيم و اي عجب!

او نيز ضربه اي به قصد جان نمي زند

در غار بي كسي خود تنها نشسته ام

اينجا كسي سري به ما پيران نمي زند

تشنه لبيم و بر لب چشمه نشسته ام

پايي كسي به كوزه رندان نمي زند

يك دفتر غزل برايش گفته ايم و او

گاهي تفالي به اين ديوان نمي زند

پايم اسير پيري و دستم اسير بخت

لطفت چرا سري به اين زندان نمي زند

گفتي :نشان عاشقي ؟ گفتم : نگاه كن !

عاقل كه سر به كوه و بيابان نمي زند

دارم اميد نااميدي از در شما

اين ريشه را ولي چرا شيطان نمي زند

از شيطنت پر است چشم چون فرشته اش

من مانده ام  ، چرا ره ايمان نمي زند

(ادم) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهريور 1394ساعت 11:26  توسط آدم ADM 

شاخ نبات

 

شاخ نبات

 

اي نوش لب تو چشمه آب حيات

هر حرف تو يك پاكت پر از شكلات

انگار حكايت لبانت مي گفت

هر جا كه نوشت خواجه از شاخ نبات

 

(ادم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهريور 1394ساعت 11:24  توسط آدم ADM 

تنهايي


 تنهايي

 

برگي زير تازيانه باران
گل برگي در تاراج باد
تنها
بي حضور تماشا
اشك از چشم شاخه مي چكد


باغ سر در گريبان غربت دارد
دل در حضور بهار
من گريبان در چنگال حضور
دل در سوداي تنهايي


كاش باغي بودم
در چشم انداز پاييز!


(ادم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهريور 1394ساعت 11:44  توسط آدم ADM 

معناي انسان

 

معناي انسان

 

گر چه مي دانم كه بيهوده ست
باز مي جويم به هر سو
ديدگاني را كه روزي موج ميزد در نگاهش

               عشق!


گرچه مي بينم

  كه ديگر هيچ چشمي را از اين آتش نشاني نيست
باز ، مي جويم
كه شايد در پس خاكستر قلبي
مانده باشد شعله اي روشن


جستجو معناي انسان است
گرچه

مي دانم كه بيهوده ست

(ادم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهريور 1394ساعت 17:22  توسط آدم ADM 

ديوانه بازي

 

 

ديوانه بازي

 

از جان گذشتي و از اين ويرانه در رفتي

مجنون شدي از دست اين ديوانه در رفتي

دل دادي و ديدي خطا كردي ، رها كردي

از زير بار عاشقي ، رندانه در رفتي

چشمش كمان و تير مژگان داشت بر دوشش

در بندش افتادي  ، ولي مردانه در رفتي

پير و جوان را با هوس در دام خود دارد

پيرانه سر از اين قفس جانانه در رفتي

در رفتن از دست زليخا سخت و دشوار است

اما تو همچون يوسف استادانه در رفتي

خواندي برايش قصه شيرين ليلا را

وقتي كه خوابش برد ، تو دزدانه در رفتي

پايان جنگ عقل و دل ، ديوانه بازي بود

از دست اين ديوانه ها ، مستانه در رفتي

عاقل تر از آني كه در بند خرد ماني

از دام پير عقل ،  با پيمانه در رفتي

بازيچه  تقدير  بودي  و اسير غم

خنديدي و از اين تماشاخانه در رفتي

 

(ادم)

+ نوشته شده در  يکشنبه 15 شهريور 1394ساعت 12:19  توسط آدم ADM 

شمع سپیده دم

 

شمع سپیده دم

 

باز با عشق همقدم شده ام

همدم داغ و درد و غم شده ام

علم عشق برنداشت کسی

بر سر دار او علم شده ام

سرو بودم شکست قامت من

زیر بار فراق ، خم شده ام

قطره قطره چکیدم از داغت

همچو شمع سپیده دم شده ام

کنج خلوت گزیده ام از تو

از شمار دو چشم کم شده ام

راه آدم شدن نبود آسان

راهی خانه عدم شده ام

 

(ادم)

+ نوشته شده در  يکشنبه 15 شهريور 1394ساعت 11:21  توسط آدم ADM 

طور آواز

 

 

طور آواز

 

ای دم گرمت مسیحایی ترین

شور آواز تو شیدایی ترین

جان تو با عشق  و مستی آشنا

با معماهای  هستی آشنا

آتش طور است آواز شما

نور در نور است آواز شما

ای کلید عشق در دستان تان

با هنر پیوند خورده جان تان

نی عشقی و نوای عاشقی

می دمد در تو ، خدای عاشقی

جان عشاقی و جان عشق هم

سر عشق و آسمان عشق هم

تا تو آهنگ وفا سرداده ای

عارفان را شور دیگر داداه ای

بی صدایت جام مستی  خالی ست

از حقیقت روح هستی خالی ست

نغمه هایت بوی باران می دهد

ربّنا یت عطر قرآن می دهد

ای هنر با جان تان آمیخته

باده ها در جام رندان ریخته

شعر با آوازتان معنا شده

نقش زر بر گنبد مینا شده

رازهای عشق شمس و مولوی

فاش گفتی در همایون مثنوی

چون نسیم آرد بم و زیر شما

گوش عالم مست تحریر شما

در گلو داری نی داوود را

نغمه های تار و چنگ و عود را

جان ما دل بسته آوازتان

روح ما همکوک شد با سازتان

با  کرشمه  ساغر  تو خوب تر

از صراحی  تو شهرآشوب تر

باده عشاق داری در سبو

از  دل مجنون برای ما بگو

تا به آوای شما دل داده ایم

در هوای بیدلی افتاده ایم

یاد ایامی که با رندان مست

گاه می شد تا سحر تنها نشست

چون سیاوش هم زبان آتشی

داغ یک دشت شقایق می کشی

با  نوا تان همصدا با غم شدیم

همنوا با ناله های بم  شدی م

جان عاشق مست چاووش شما

می رسد تا چشمه نوش شما

تو بخوان تا چشم گل ها وا شود

تا زمستان باز هم رسوا شود

مرغ خوشخوان ! ناله از بیداد کن

باز هم  مرغ سحر فریاد کن

 

(ادم)

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهريور 1394ساعت 11:52  توسط آدم ADM 

شما را بهانه مي گيرد

 

 

اسير درد دوا را بهانه مي گيرد

دلم دوباره شما را بهانه مي گيرد

گمان كنم كه هوايي خنده هاي تو شد

چنين كه باد هوا را بهانه مي گيرد

كنون كه ديدن تان را محال مي بيند

ببين چگونه صدا را بهانه مي گيرد

ز عهدهاي شكسته هزار قصه شنيد

هنوز مهر و وفا را بهانه مي گيرد

حديث عقل نوشتيم و او نمي خواند

جنون بي سروپا را بهانه مي گيرد

تو رفتي و دل من رفت بي تو از دستم

براي گريه عزا را بهانه مي گيرد

به باغ خاطره برم كمي هوا بخورد

گل نگاه شما را بهانه مي گيرد

 

(ادم)

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهريور 1394ساعت 11:41  توسط آدم ADM 

حرف دل

 

 

داروي لبخند

 

حال دل ديوانه بسامان شدني نيست

اين كار به داروي طبيبان ، شدني نيست

"اين داغ كه ما بر دل ديوانه  نهاديم "

الا به لبخند تو ، درمان شدني نيست

****

شور شنيدن

 

پروانه  دل  شور پريدن  دارد

انديشه تا دوست رسيدن دارد

دارم هوس يك غزل ناب ، بخوان

شعر از لب شيرين ، شنيدن دارد

****

دروازهء اسرار

 

شيريني و لطف هر غزل ، چشمانت

دارد مزه و رنگ عسل چشمانت

اي كاش شبي به روي ما باز شود

دروازهء اسرار ازل ، چشمانت

 

(ادم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهريور 1394ساعت 11:19  توسط آدم ADM 

خاموشي

 

 

قلم شكستم و لالم ، سخن نمي گويم

دروغ شعر، به صد فوت و فن نمي گويم

غريب و بي كس و تنها و در به در شده ام

در اي وطن ، سخني از وطن نمي گويم

گذشت دوره مردي و پهلواني ها

به هر شغاد ، يل تهمتن نمي گويم

نشان لطف و صفا نيست ، دوستي ها را

دگر ز بوي اويس قرن نمي گويم

براي مردم شهري ، كه كوچه باغ ندارد

ز داغ لالهء دشت و دمن نمي گويم

در اين بهار كه در باغ ، زاغ نوحه گر است

ترانه گل و سرو و چمن نمي گويم

براي آن كه گلش بوي ادكلن دارد

از عطر و بوي گل ياسمن نمي گويم

در اين زمانه كه شيرين به تلخي زهر است

دوباره قصه فرهاد كوه كن نمي گويم

عروس عشق سيه پوش انتظار سوار است

من از سپيدي بخت كفن نمي گويم

دلم گرفته از اين عاشقان مست هوس

شما ز عشق بگوييد ، من نمي گويم

 

(ادم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهريور 1394ساعت 12:07  توسط آدم ADM 

جان جهان

 

 

راز دلم از ديده عيان است به جانت

سري ست كه ورد همگان است به جانت

پنهان نتوان كرد كه اين شعله سركش

چون باد به هر سوي روان است به جانت

از درد نناليدم و از داغ نگفتم

حرف دگران ، حدس و گمان است به جانت

گفتي به زبان مدعي عشق زياد است

حرف دل من نيز همان است به جانت

حال من بيچاره نمي پرسي و داني

آشفته تر از باد خزان است به جانت

با زخمه دردي كه ز دوري تو خوردم

آهنگ دلم جامه دران است به جانت

لبخند من از غايت دردي ست كه دارم

صد گريه در اين خنده نهان است به جانت

آونگ ميان غم و شادي شدم اي دوست

بس كار جهان در نوسان است به جانت

تو كعبه عشقي و چو من دور تو گردد

اين چرخ اگر در دوران است به جانت

بي عاشق و معشوق جهان روح ندارد

عشق من و تو جان جهان است به جانت

شيريني اين شعر نه از شور و نشاطم

از سوز دل و سوزش جان است به جانت

 

(آدم)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهريور 1394ساعت 16:58  توسط آدم ADM 

انديشه انقلاب داريم

 

يك سينه دل كباب داريم

جاني پر از اضطراب داريم

گر سنگ صبور ما تو باشي

درد دل بي حساب داريم

در سينه ما غم است ، اما

بر دامن خود رباب داريم

ما نيز شبيه ديگرانيم

بر چهره خود نقاب داريم

هرچند نديده ايم رويت

عكس تو به ديده قاب داريم

بر پرده چشم ما كشيدند

نقش تو ، ولي بر آب داريم

شد كاسه صبر چشم ما پر

در ديدن تو شتاب داريم

ديدار شما چو نيست ممكن

اميد به لطف خواب داريم

گفتند كه اختيار با ماست

كي جرائت انتخاب داريم

صحبت چو نبرد كار ما پيش

انديشه انقلاب داريم

در دفتر سرنوشت ، عمري

كوتاه تر از حباب داريم

از همت بخت نا اميديم

بر گردن خود طناب داريم

از چشمه وصل بي نصيبيم

دل خوش به همين سراب داريم

پروانه شمع ديگرانيم

هر چند خود آفتاب داريم

تنهايي و بي كسي غمي نيست

تا همدم چون كتاب داريم

خالي ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داريم

تلخ است شراب عشق ، باشد!

ما ميل به اين شراب داريم

 

(ادم)

+ نوشته شده در  يکشنبه 8 شهريور 1394ساعت 13:45  توسط آدم ADM